تبلیغات
زندگی به سبک مجازی - قصـه ی عشق!
http://fontmeme.com/embed.php?text=Robin&name=Spring.ttf&size=100&style_color=FF0000
 
درباره وبلاگ


به سلامتی همه اونـایی که هـزار آه در سینه دارند و لبـخندی بـر لب …

مدیر وبلاگ : روبین
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
تو به ما بگو عشق چیه ؟!











آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی به سبک مجازی
مجــازی تـر از سرزمیـ‌ن مـن، خیـال تـوست
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
28 تیر 91 :: نویسنده : فرناز
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد.
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمیدونم!
تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد! دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ”.
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده، اون نمیخواد با من بیاد”.
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان مثل کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ”.
یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال… قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمیدونم!
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه! من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم! اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی؟ متشکرم.
سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما... من خجالتی ام… علتشو نمی‌دونم! همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...
ای کاش این کار رو کرده بودم …!!!




نوع مطلب : عشـق، داستان کوتاه، 
برچسب ها : عشق، تمنا، دوستی، خجالت، زندگی، مرگ، تابوت،
لینک های مرتبط :


6 مرداد 96 21:09
I've been browsing on-line more than three hours lately, but I never
discovered any interesting article like yours. It's pretty
price sufficient for me. In my opinion, if all site owners and bloggers
made just right content as you probably did, the net will probably be a lot more useful than ever before.
1 خرداد 96 14:42
Hi to every body, it's my first pay a quick visit of this weblog; this weblog contains amazing and actually fine stuff in support of readers.
8 اردیبهشت 96 06:11
Have you ever thought about adding a little bit more than just your articles?
I mean, what you say is valuable and everything. Nevertheless think about if you added
some great pictures or videos to give your posts more, "pop"!
Your content is excellent but with pics and video clips, this website could
undeniably be one of the most beneficial in its field. Good blog!
28 تیر 91 23:33
با سلام و ضمن خسته نباشید سپاس از مطلب زیبایتان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب